به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ،محسن برآسود
زندگینامه شهید
شهید محمد بهروز لایقی به تاریخ 2 اسفند 1346 در تهران متولد شد ، حضور او در کنار مادر و پدری دلسوز و متدین ، وی را با مبانی اعتقادی دین مبین اسلام آشنا نمود و از وی محصلی کوشا در تحصیل علم و جوانی با اخلاق نیکو و دوست داشتنی ساخت که معنویت و اخلاص وی زبانزد دوستان و آشنایان گشت. او در روزگار جوانی خود همواره به تلاش در راه آرمان های نظام مقدس جمهوری اسلامی می پرداخت و از این رو به عضویت بسیج در آمد و در سال 1362 به خیل عظیم رزمندگان اسلام در جبهه های نبرد حق علیه باطل پیوست. قرائت قرآن ، نماز و مناجات های عاشقانه اش به درگاه خداوند ، چشم و دل هر بیننده ای را مجذوب خود می کرد و از این روست که هنوز پس از گذشت سالها از آن ایام ، همه از او به عنوان یک بسیجی عارف و مخلص یاد می کنند.

قاری قرآن
شهید محمد بهروز لایقی ؛ قاری قرآن ، بسیجی نمونه و ذاکر با اخلاص اهل بیت (ع) ، یکی از رزمندگان شجاع جبهه اسلام در سالهای دفاع مقدس ملت ایران ، که در عملیات والفجر 8 در بهمن سال 1364 ، مجروح شده بود ، پس از بازگشت به تهران و بهبودی مجروحیت ، دوباره به جبهه های نبرد حق علیه باطل بازگشت و در نبرد کربلای 5 که با رمز یا زهرا (س) ، در دی ماه سال 1365 انجام شد ، همراه با دیگر رزمندگان لشگر 27 محمد رسول االله (ص) ، در گردان شهادت ، به فرماندهی سردار شهید جواد صراف در منطقه عملیاتی شلمچه و در کانال پرورش ماهی ، به مقابله با دشمن و دفاع از میهن اسلامی می پرداخت. این شهید والامقام که ارادت خاصی به ساحت مقدس حضرت صدیقه طاهره ، فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) داشت ،در این عملیات و به هنگام نبرد با دشمن ،در اثر اصابت ترکش به بازو و پهلویش در 25 دی سال 1365 به شهادت رسید. سرانجام سرنوشت این گونه مقدر شد که پایان زندگی دنیوی و شروع حیات وی در سرای آخرت و حضور در محضر خدای متعال ، به تاریخ 25 دی 1365 ، در جبهه شلمچه و عملیات کربلای 5 باشد و وی که در آن روزگار 19 سال سن بیشتر نداشت ، مزد هجرت و جهاد در راه خدا را دریافت و در عملیاتی که با رمز یا زهرا (س) بر علیه استکبار جهانی انجام شد ، همانند مادر اهل بیت(ع) ، مدافع حریم ولایت، حضرت فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) ، با اصابت ترکش به پهلو و بازویش ، به آرزوی دیرینه خود دست یافت و به فیض عظمای شهادت نائل آمد.

مادر شهید محمدبهروز لایقی از خصوصیات اخلاقی فرزندش می گوید.
فاطمه لایقی، مادر شهید محمدبهروز لایقی به خصوصیات اخلاقی فرزندش اشاره کرد و گفت: محمدبهروز، اسفند سال ۴۶ متولد شد، زمانی که شب قبلش، پدرم را از دست داده بودم. پسرم زمانی که بزرگ شد، همیشه دست و پایم را میبوسید و میگفت، فاطمه خانم من پدرت هستم. محمدبهروز بسیار باخدا و اهل نماز بود و همیشه نماز اول وقت را به جا میآورد. محمدبهروز به کوچکترین موارد احکامی اهمیت میداد، تا جایی که یک روز، یکی از بچههای اقوام به دنیا آمد و همه روی قابلمه میزدند که او میگفت پدر اینها را به راه راست هدایت کنید. یک شب که برق منزل قطع شده بود، زمانی که از پایگاه برمیگشت، چون کلید نداشت، آنقدر پشت در نشسته بود تا برق بیاید. حتی به منزل زنگ نزد که ممکن است ما خواب باشیم و مزاحممان شود. محمدبهروز ۱۳ ساله بود که به جبهه رفت و من و پدرش اجازه رفتن را دادیم. پنج سال در جبههها بود و گاهی هم در این میان مرخصی میگرفت و به منزل میآمد. بهمن سال ۶۴ به پایش مجروح شد و دی ماه سال آیندهاش یعنی سال ۶۵ در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید.

محمدبهروز، قاری قرآن بود و اولین استادش پسرعمهاش آقای علیزاده بود. پسرم از شاگردان استاد خدام حسینی در مسجد ابوذر بود. محمدبهروز بسیار درسخوان بود و با همه مشغلههایش قرآن هم میخواند و در کنارش چند سوره از قرآن را حفظ کرده بود. سال آخر مدرسهاش بود، کارنامهاش را آورد و علی رغم آنکه همه درسهایش خوب بود اما یک درسش را نگاه کرد و گفت این نمره من نیست و باید با هم به مدرسه برویم تا حقم را بگیرم. با اصرار به مدرسهاش رفتیم و با حالت خجالت به مدیر مدرسه موضوع را گفتم. خجالت میکشیدم چون فکر میکردم شاید محمدبهروز اشتباه کرده باشد. پرونده را باز کردند و رو به محمد بهروز کرد و گفت احسنت درست است. حق شما این نمره نبود و در نهایت نمره واقعی را به او دادند. پسرم اهل هیأت و مسجد بود. علاوه بر قرآن زبان هم میخواند. اهل ورزش هم بود که کمربند مشکی درتکواندو را گرفته بود. همیشه وقتی مرخصی میآمد؛ موقع برگشتش خداحافظی میکرد و میگفت کسی متوجه رفتنم نشود و آنقدر آرام میکرد تا از همسایگان متوجه رفتن او به جبههها نشود.

از بانوان ایران میخواهم که به خاطر خدا حجاب را رعایت کنند نه بخاطر ما. شهید لایقی به حجاب بسیار اهمیت میداد. یکبار محمدبهروز در مسابقات جایزه آورده بود که جایزهاش مشهد بود و از طرفی ما هم به همراه دختر بزرگم قصد رفتن به مشهد را داشتیم. محمد دیگر با هواپیما نرفت و همگی به اتفاق باهم رفتیم. درآن زمان کوپن میدادند. یک روز من و دخترم که هر دو از دو خانواده بودیم و دو کوپن داشتیم رفتیم گوشت خریدیم. محمدبهروز زمانی که متوجه شد، ناراحت شد و گفت که من از غذا نمیخورم و هرچه اصرارکردیم گفت که شما باید یک بسته گوشت میخرید و بسته دیگر را از شهر خودتان میخریدید. اگر سهمیه گوشت مشهد تمام شود، چه خواهید کرد؟ محمدعادت شد یک موضوع را یکبار بگوید. بعد از آن دیگر حرفی از گوشت نزد اما در تمام وعدهها سیب زمینی سرخ کرده خورد و لب به غذایی که با آن گوشت درست کرده بودیم، نزد. آخرین باری که محمدبهروز به جبهه رفت، حاج آقا کاظم یوسفی، دنبالش آمد. هرچه گفتیم تا قطار دنبالت بیاییم اجازه نداد. وقتی میخواست سوار ماشین شود، یکی از همسایهها رد میشد که او سریع خود را در گوشه ماشین پنهان شد که کسی او را نبیند.
محمد بهروز همیشه دیگران را مثال میکرد که اگر شهیدی آوردند، ناراحتی نکنید تا دشمن شاد نشود، بعدها متوجه شدیم که منظورش خودش بود که پس از شهادتش ناراحتی نکنیم. ۳۱ سال از شهادت پسرم میگذرد اما هیچ وقت احساس پشیمانی نمیکنم. خدا یک روز پسرم را به ما داد و یک روز هم از ما خرید. دل مادر مگر میشود برای پسرش تنگ نشود اما به خاطر خدا صبر میکنیم. بیشترین زمان جای خالی محمدبهروز را در دورهمیها و مراسمها متوجه میشوم. خدا به همه ما صبر بدهد. در مسجد فعالیت میکردم که خبر شهادت یکی از اقوام بنام شهید امیر رسولی را آوردند. به من گفتند که فردا حتما منزل باشید؛ شک کردم که شاید خبرشهادت برایم بیاورند. فردایش آمدند و خبرشهادت پسرم را دادند. زانوهایم میلرزید.

محمد بهروز به غیبت حساس بود و همیشه میگفت در هر مجلسی که هستید اگر غیبت میکردند، سروصدا و شلوغ کاری کنید تا غیبت نکنند. همچنین به حجاب بسیار اهمیت میداد. بهروز زمانی که از امتحانات خردادماه فارغ میشد در تابستان داغ در صابون پز خانه بدون آنکه ما متوجه شویم، کار میکرد و دستمزد کارش را هم به خانوادههای محرومین میداد. یک بار پایش به تیرجوشکاری خورد و روی ویلچر مینشست. من را که میدید به سختی بلند میشدو میگفت چیزی نشده و پزشکان سخت میگیرند. برایش میخواستم قربانی کنم که نگذاشت و پول قربانی را به نیازمندان دادیم. بهروز پیش از شهادتش دو دستمال سفید آورده بود که گفت اگر شهید شدم دستمال را در قبرم بگذارید و من هم این کار را کردم. دستمالها را در آب فرات شسته بود به همین دلیل اصرار میکرد تا دستمال را در قبرش بگذارم. در ادامه اردشیر لایقی، برادرشهید لایقی به بیان ویژگیهای شخصیتی او پرداخت و گفت: محمدبهروز اسفند سال ۴۶ متولد شد و فرزند سوم خانواده به شمار میرفت. در کودکی بسیار شیطون بود و این شیطنت همسایگان را بهت زده کرده بود. زمانی که محمدبهروز شهید شد، بسیاری از همسایگان ناراحت شدند و گریه میکردند. در سن ۱۳ سالگی از طرف مدرسه شهدای هفت تیر به جبهه اعزام شد. محمدبهروز یک سال در بوکان بود و ما بی خبر از او بودیم. زمانی که برگشت، دوره فشرده ۴۵ روزه را در پادگان امام حسین(ع) گذراند. آنقدر دوره سختی برایش بود که وقتی برگشت بسیار لاغر و به اصطلاح «نی قلیون» شده بود.
محمد بهروز بسیار با برنامه بود یعنی صبحها به مدرسه میرفت و عصرها میدانستیم که یا در باشگاه است و یا در مسجد برای کلاس قرآن. او با خلیل دلپاک به کلاس استاد خدام حسینی میرفتند. همچنین در دورهای هم از شاگردان استاد عباسی و قره شیخلو بودند. آقای دلپاک پس از شهادت بهروز، نزد استاد خدام حسینی میرود و میگوید که بهروز شهید شد و استاد گفت او عامل به قرآن بود. همه بچههای یک محل و مسجد را در یک گردان قرار میدادند. بهروز در گردان مالک اشتر بود. سال ۶۴ اولین بار از سوی گردان مالک در عملیات فاو بود. در آن دوره من سرباز بودم. اوایل دی ماه بود که برای مرخصی آمده بودم و گفتم که اگر برای بهروز اتفاقی افتاد با من تماس بگیرید و شمارهای به آنها دادم. بهمن سال ۶۴ در فاو مجروح شد و من در سیستان و بلوچستان در پاسگاه مرزی سرباز بودم که فرماندهام ۴۸ ساعت به من مرخصی داد و به بیمارستان رفتم. زمانی که از اتاق عمل بیرون آمد در هوشیاری و بیهوشی فریاد میزد که چرا دوستش باقر یوسفی شهید شد و او مجروح شده است. آقای باقریوسفی که حکم ستاد لشگر ۲۷ را داشت اما به صورت بسیجی در گردان مالک اشتر بود و در عملیات شهید شد.
کنارش ماندم تا آرام شود. موقع برگشت گفتم یکسال از سربازیام مانده است، مراقب خودت باش و کنار پدرومادر باش تا من برگردم. او هم به من قول داد. با عصا به منزل رفت و با همان وضعیت دوباره به جبهه برگشت. از منطقه با دوستانش همچون شهید هاشمی، شهید موحدی مرخصی گرفتند که از بندرعباس با کشتی به قشم بروند. برای سوارشدن به کشتی باید ساعتها صف میایستادیم. بهروز چون با عصا بود میتوانست بدون نوبت سوار کشتی شود و دوستانش هم به هوای او سوار شوند اما بهروز قبول نمیکند و همچون دیگران در صف میایستند.

نحوه شهادت بهروز لایقی
یکی از همرزمانش نحوه شهادت بهروز را اینچنین به ما گفت. گردان شهادت بود. آخرین عملیاتی که بهروز در آن شرکت کرده بود، در آن گردان بود که به عنوان گردان خط شکن تشکیل شده بود. او میگفت نیمههای شب خط را شکستیم و بسیار خسته شده بودیم و تا صبح باید بیدار میماندیم تا چرت نزنیم و دشمن غافلگیرمان نکند. بهروز تا صبح سرک میکشید تا کسی خوابشان نبرد. دو برادر کنار هم بودند که بهروز آنها را از هم جدا کرد و دلیش این بود که اگر این سنگر را بزنند حداقل هر دو باهم شهید نشوید و یکی از شما بماند. خمپاره اول را زدند. بهروز تیر به دستش خورد. خمپاره ۶۰ را هم زدند و در آن تیر به پهلوی بهروز خورده بود. درگیری سختی شروع شد و آنجا سه راهی شهادت بود. دو برادر جنازه بهروز را در پتو گذاشتند و به عقب برگشتند تا جنازهاش نماند. تا به سنگر رسیدند یکی از آن دو برادر شهید شد. تا سال ۷۵ جنازه آن برادر هنوز به دست خانواده نرسیده بود و مفقود شده بود که در سال ۷۵ پیکرش به وطن بازگشت. وی به قاب عکسی اشاره میکند که در کنار بهروز دو نفر دیگری در قاب است و دراینباره گفت: شهید امیررسولی، پسرخاله پسرعمهام بود که پیکرش را میآورند. شب هفتم مراسم رسولی خبر شهادت بهروز را برایمان میآورند. از مجلس که برگشتیم، پدرم ناراحت بود و با ضربه به دهانش میزد؛ متوجه شدیم که خبر شهادت پسرعمهام را سوم مراسم بهروز آوردند. پسر عمهام شهید حسن علیزاده تازه داماد بود و چهار ماه از عقدش میگذشت.
بهروز دفترچه مراقبه داشت که هر روز رفتارهایش را مینوشت. برای مثال امروز دو غیبت کردم. همین ها باعث شد که شهادت نصیبش شود. محمد طاهری، تبلیغات گردان بهروز بود و همه عکسهای بهروز را او گرفته بود. محمد طاهری میگفت به هنگام شهادت بهروز در لحظات اخر چیزی زمزمه میکرد و وقتی گوشم را نزدیک دهانش کردم، متوجه شدم که سوره بقره را زمزمه میکند

من برای شما عزیزان پیامی دارم هرچند ناقص و تذکروار می گویم :"فذکران ذکری تنفع المؤمنین" دوستان و عزیزان اکنون در وضعیت حساسی به سر می بریم. حساس از این لحاظ که اسلام در خطر است و دشمنان خدا با افکار باطل و شیطانیشان قصد از بین بردن دین خدا را دارند و برای رسیدن به اهداف پلید خود از هیچ چیز دریغ نمی کنند و نکرده اند. ما نیز با نثار کردن خون سرخ خویش و مال و فرزندان و ... خود از حریم اسلام حفاظت می نمائیم. چرا که خداوند درخت اسلام را با ریخته شدن خون شهداء خود استوارکرده است و اگر امروز این تکلیف را ما انجام ندهیم قومی دیگر را برای انجام این تکلیف الهی انتخاب خواهد نمود و برای او این عمل سهل و آسان است زیرا که بر هر کاری قادر و تواناست، پس بیائید به این فیض عظیم و این نعمت پربار الهی که آخرش خوشنودی حق تعالی است برسیم. چرا معطلید و چرا چشم به این دنیای دو روزه دوخته اید، دیده هایتان را وسیع نمائید. زندگی دنیوی در برابر زندگی اخروی متاعی بیش نیست. بروید به جبهه ها. این جبهه ها بازار مبادله جان با لقاء حق است. ای کسانی که می گویید اگر در زمان امام حسین (ع) بودیم به ندایش لبیک می گفتم. پس چرا امروز به ندای نایب صاحب الزمان(عج) لبیک نمی گوئید، رفتم تا خط سرخ شهادت را با خونم رنگی تازه ببخشم و کلمه عشق را بر سردرش حکاکی کنم. ای امت حزب الله رهبر کبیر را تنها نگذارید و در این راه از جان و مال خود بگذریم ما که از پیغمبر بالاتر نیستیم. مانند ما عمرتان را بگذارید و دست خالی از این جهان هجرت کنید. ای کاش بیشتر در این دنیا بودم و بیشتر می جنگیدم و طاعت او را بیشتر می کردم. خدایا یاری کن تا به تو ملحق شوم و در جوار تو باشم و لیاقت بده من که کربلا را ندیده ام مولایم.




